عماد الدين حسن بن علي الطبري ( مترجم : عبد الملك بن اسحاق بن فتحان واعظ قمى )
105
اخبار و احاديث و حكايات در فضائل اهل بيت ( ع ) ( فارسي )
تكذيب من كردي و مرا به دروغ داشتي ؟ آن مرد گفت : تو را تكذيب نكردم و به دروغ نداشتم تو را در اين سخن . اميرالمؤمنين علي گفت : من دعاي بد كنم بر تو اگر تو مرا به دروغگويي داشته ؛ و دعا ميكنم تا خداي تعالي چشمت نابينا كند . مرد گفت : دعا كن . اميرالمؤمنين دعاي بد كرد در حقّ وي . هنوز از مسجد بيرون نرفته بود كه چشم خود را با دست گرفته بود كه چشمم درد مىكند و هيچ نميبينم . و از ابو معشر روايت است كه او گفت : ما جماعتي نشسته بوديم ، مردي بر ما بگذشت و ميگفت : كه باشد كه علي را دوست دارد كه من وي را دشمنميدارم از براي خدا ؟ راوي ميگويد كه : از مجلس برنخاسته بوديم كه وي را ميآوردند و او نابينا بود [ 50 ] و مردم به او ميگذشتند . سليمان بن مهران الاعمش ميگويد كه : من خفته بودم در خانه خويشتن كه رسولِ ابوجعفر خليفه برسيد و در بزد . من به غلام گفتم كهاين كيست ؟ گفت : رسولان أبوجعفرند ( عليه اللّعنه ) ، و در حال مرا گفتند : أجِب أميرالمؤمنين ، و من مذعور و خائف برخاستم ، و دانستم كه غرض از استحضار من آن است كه از من منقبت عليّ عليه السلام پرسد و راست ببايد گفتن ، و در صدق ، قتل من باشد . در حال برخاستم و وصيّت نامه بنوشتم ، و كفن و حنوط بر خود كردم ، و رسولان ازعاج و استعجال ميكردند و من برفتم ، و چون به پيش وي رسيدم مرا بر خود مقرّب گردانيد چنان كه ركبه من به ركبه وي متّصل بود ، و چون بوي حنوط از من بشنيد گفت : اين چه بوي است ؟ و من حال باز گفتم و گفتم كهسبب حنوط آن بود كه اگر راست بگويم و به ناچار بايد چنين كرد ، ابوجعفر مرا ميكشد . چون اين كلمه بشنيد گفت : لاحَول و لا قُوّة الّا باللّه ، و از مضجع راست بازنشست و مرا گفت : يا سليمان ! چند حديث روايت ميكني در فضايل علي ؟ من گفتم : ده هزار . ابوجعفرگفت : من حديثي روايت كنم زياده بر آن ده هزار تو . بدان كه من در دور بنياميّه از خوف بطش ايشان شهر به شهر ميگريختم ، و در هر جا با فضايل ومناقب عليّ عليه السلام قوّتي حاصل